خرید بک لینک
سخت بود برام.دیدنت کنار اون. دلم نمیخواستم و نمیتونستم باور کنم که این منم که الان اینجام!عجیب بود، ناراحت کننده بود، خودت هم میدونی که جفتمون انکار میکردیم اتفاقی رو که افتاده، ولی افتاده بود!حس خجالت رو توچشمات میدیدم، حس افسوس رو تو چشمام میدیدی، ولی چیزی برای گله وجود نداشت. شاید باید محکم تر از این حرفا میبودیم..وقتی غذا رو، رو میز میچیدیم، یه لحظه فراموش کردم که کی هستیم، کجاییم چرا دور هم جمع شدیم، پرت شدم تو روزایی که "اولین بار منو به این جمع اوردی، راه و چاه بازی یادم دادی، برای ذوق کر

برچسب: نویسنده: آرشان محمدپور تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 0:58

با یکی شبیه تو اشنا شدم. ولی سنگدل تر از تو. منو یاد تو میندازه. حرف زدنش. جمع گردوندنش. همه چیش.. چرا یک نفر باید این همه من رو یاد تو بندازه؟ مگه میشه؟؟ وقتی به بوی عطرش فکر میکنم دیوونه میشم. میخوام بشینم یه گوشه و گریه کنم. میخوام زار بزنم. درست مثل وقتی که بوی عطر تو رو به خاطر میاوردم. درست مثل وقتی که حرفای تو رو به خاطر میاوردم. میدونی برام عجیبه.. چرا شما وقتی میفهمید طرف ازتون خوشش اومده میزارید میرید؟ چرا یهو محو میشید؟ انگار که کلا نبودید از

برچسب: نویسنده: آرشان محمدپور تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 0:58

صفحه بندی